بازى بزرگ پاكستان، بن بست در افغانستان

در طى ده سال جنگ در افغانستان، هيچگاهى به اين روشنى نقش پاكستان در جنگ افغانستان مورد انتقاد نبوده است. بعد از متهم شدن پاكستان از سوى آمريكايى ها به حمايت فعالانه از شبكه حقانى، سفير بريتانيا در كابل نيز با لحنى تند و غير معمول اما در لفافه به نقش پاكستان در جنگ ها اشاره كرد و غير مستقيم با تشبيه پاكستان به لاشخورها، هشدار داد كه موقعيت «جمع كردن…» براى لاشخورها هيچ وقت فراهم نخواهد شد. به دنبال تشديد تنش لفظى پاكستان با آمريكا و بريتانيا، مقامات دولت افغانستان نيز همزمان جنگ روانى-زبانى بر ضد پاكستان را بيشتر از گذشته دامن مى زنند. لغو ستاد مشترك صلح و سفر گيلانى به افغانستان از آخرين اقدامات  دولت كرزى بر ضد پاكستان است. البته مثل هميشه در طى اين ده سال، پاكستان در اين موارد يا سكوت مى كند و يا بسيار خونسردانه حمايتش از طالبان را منكر مى شود.
رونما شدن اين تحولات، جنگ ده ساله در افغانستان را وارد مرحله اى تازه كرده  و پاكستان به عنوان متحد جنگ ضد تروريسم در افغانستان عملا و علنا كنار گذاشته شده است. اينك پاكستان برخلاف توقع اوليه غرب، حامى اصلى شورشيان در افغانستان پنداشته مى شود، نه متحد استراتژيك غرب آنگونه كه توقع مى رفت. هر روز كه مى گذرد اين نقش و هويت پاكستان در جنگ افغانستان برجسته تر و علنى تر مى شود.
پاكستان در افغانستان، بازى بزرگى را در طى اين ده سال بازى كرده است كه شايد مهمترين هدفش به بن بست كشيدن افغانستان بعد از طالبان باشد. در وضعيت فعلى به تناسب دوران آشفته و سرآسيمه بعد از يازده سپتامبر، پاكستان نتيجه اى را كه در افغانستان مى خواهد بيش از هر وقتى دست يافتنى تر مى بيند. در مقابل، پيچيدگى و بزرگى بازى دور از انتظار پاكستان، آمريكا و بريتانيا را از يكسو غافلگير و از سوى ديگر درمانده و عصبانى كرده است. اين دو قدرت جهانى و متحد ديرين و استراتژيك پاكستان شايد در بدبينانه ترين تحليل هم پيشبينى نمى كردند كه بعد از ده سال جنگ پر هزينه و پر تلفات و كمك چند ميليارد دالرى به پاكستان، از پشت چهره هاى پر موى و دستار به سر و شبح گونه طالبان، افسران ريش تراشيده و شيك پوش آى اس آى ظاهر شوند. شايد آمريكا و بريتانيا در آغاز بيشتر احتمال مى دادند كه سپاهيان ايرانى پشت صحنه باشند تا  افسران آى اس آى كه در محافل غربى دوست و متحد پنداشته مى شدند.
حالا كه طرف هاى عمده درگير در افغانستان تا حدودى از تاريكى بيرون آمده اند، وضعيت براى همه طرف ها به مرحله اى دشوار و سرنوشت ساز رسيده است. پاكستان بيش از هر وقتى زير فشار بين المللى قراردارد تا حمايتش را از طالبان قطع كند. آمريكا و بريتانيا هم بعد از ده سال جنگ طاقت فرسا و پيچيده، خسته، درمانده و سردرگم هستند. شايد آمريكا و بريتانيا توان، انگيزه و زمان آغاز كردن يك پلان نو را در افغانستان-پاكستان هم از دست داده باشند. پروسه بن و دولت سازى در افغانستان نيز شايد همانگونه كه پاكستان مى خواست از همه جهت به بن بست انجاميده است و بيشتر شبيه به ويرانه اى مى ماند كه ديگر اميدى به آبادى آن نيست. در كل به نظر مى رسد افغانستان براى آمريكا و بريتانيا به مردابى تبديل شده است كه هرچه بيشتر براى نجات، دست و پاى مى زنند عميقتر در آن غرق مى شوند.
پاكستان چون هند بريتانوى يا افغانستانى تحت سلطه مستقيم مى خواهد و يا اينكه حداقل افغانستانى مى خواهد كه در كنترل پاكستان باشد. در بيش از سه دهه جنگ در افغانستان، پاكستان هميشه يك طرف عمده بوده و تلاش كرده است تا به اين اهداف استراتژيك دست يابد. افغانستان همانگونه  كه در هميشه تاريخ همسايگى اش با هند بريتانوى يا در جنگ بود يا تحت الحمايه بريتانيا، اينك چنين رابطه و سرنوشتى با پاكستان نيز دارد. پاكستان در طى اين سه دهه جنگ، در افغانستان چنان نفوذ كرده است كه اگر به چيزى كمتر از تسلط كامل و يا ايجاد نظام تحت الحمايه قانع شود، به صورت روشن اشتباه استراتژيك است. تداوم سياست فعلى پاكستان وقتى قابل درك تر مى شود كه به نقش هند در افغانستان توجه شود. اهميت افغانستان براى بريتانيا در بازى بزرگ با روسيه بود و حالا بخش عمده اهميت افغانستان براى پاكستان نيز خصومتش با هند است. البته در كنار اين پاكستان بيش از هر كشورى خود را در موقعيتى مى بيند كه توان كنترل و يا بلعيدن افغانستان بى صاحب و ضعيف را دارد. افغانستان در اين منطقه از آسيا تنها سرزمينى است كه تا هنوز شكل تثبيت شده از يك دولت-ملت با مرزهاى غير قابل تغيير را ندارد و لاشه اى بازمانده از بازى بزرگ بريتانيا و روسيه است كه تا هنوز طمع لاشخورهاى منطقوى را تحريك مى كند و هر كدام به درجه اى در تلاش هستند تا در آن سهم داشته باشند. خروج نيروهاى خارجى رقابت بر سر اين ملك بى صاحب را بيشتر تشديد خواهد كرد. برخلاف شعارهاى آمريكا و بريتانيا، به نظر مى رسد افغانستان در نهايت در چنگ «لاشخورها» رها خواهد شد. هزينه سروپا نگه داشتن افغانستان در دراز مدت بيشتر و پردردسرتر از آن است كه اين دو كشور حاضر به پرداخت آن باشند.
واكنش گروه هاى افغانستانى به دخالت پاكستان در امور افغانستان در بسيارى موارد غير معقول است. هرچه طبل دشمنى با پاكستان در كابل آواز بيشتر كند، به صورت طبيعى اسلام آباد نيز رويكرد خصمانه ترى را در پيش خواهد گرفت. زمينه دادن به هند در افغانستان و روابط گسترده با آن كشور، ممكن براى افغانستان توجيهات بسيار داشته باشد، اما اين به صورت طبيعى خصومت بيشتر پاكستان را باعث شده است. بسيارى ها مخصوصا در حلقات سياسى غير پشتون و به صورت اخص در ميان سران تاجيك، با شعار خصومت مداوم با پاكستان درصدد جلب حمايت هند و ديگر كشورهاى رقيب پاكستان مى باشند. به نظر مى رسد اين عده، مقدار حمايت هند را در برابر ميزان دشمنى پاكستان وزن نمى كنند و مثل هميشه قدرت عمل پاكستان در افغانستان را آنگونه كه بايد يا درك نمى توانند و يا هيچ به آن فكر نمى كنند. قتل مهره هاى درشتى چون ربانى نيز بعيد است در اين وضعيت به غير از تشديد خصمانه شدن شعارها در كابل تغيير ديگرى به دنبال داشته باشد.
بازى بزرگ پاكستان دلايل بسيار براى برندگى دارد. افغانستان از لحاظ اقتصادى و ارتباط با دنياى بيرون كاملا در انحصار پاكستان قرار دارد. بنادر پاكستان براى افغانستان چنان حياتى است كه حتى بسته شدن آن در مدت زمانى كوتاه هم زندگى را در افغانستان غير قابل تحمل مى سازد. نفوذ پاكستان بر كمربند پشتون افغانستان بيش از نفوذ دولت كابل است. بسيارى ها در اين مناطق با كويته، پشاور و اسلام آباد بيشتر احساس از خودى بودن دارند تا كابل، بدخشان، هرات، مزار و باميان. شايد بسيارى را نتوان راضى به عمليات و جنگ در پشاور يا كويته كرد، اما همان ها با شوق حاضر به جنگ در مناطق غير پشتون افغانستان هستند. پاكستان آگاهانه از اين خصومت پشتون ها بر ضد ديگران استفاده مى كند. با نظرداشت اين واقعيت.به نظر مى رسد كه پاكستان در فرداى خروج غربى ها دوباره به آسانى بر افغانستان مسلط خواهد شد. پشتون ها به صورت عمده مثل بار اول در برابر طالبان نخواهند جنگيد. اين دفعه هزاره ها و ازبيگ ها فاقد سازماندهى و سخت افزار جنگى هستند. تاجيك ها ممكن است كه براى مدتى كوتاه خلق مزاحمت كنند. اما آنان هم توانايى مقاومت دراز مدت را ندارند. مخصوصا اگر روند ترور و قتل زنجيره اى نخبگان سياسى-نظامى آنان تداوم يابد، تاجيكان نيز چون هزاره ها و ازبيگ ها قدرت سازماندهى كارساز را از دست خواهند داد. بدون چهره هاى شناخته شده، آنان هم در بسيج مردم در داخل و هم در جذب كمك كشورهاى رقيب پاكستان مشكل جدى دارند.
پاكستان در بازى بزرگش در افغانستان به صورت روشن نسبت به رقيبان دست بالا دارد، اما اين ضرورتا به مفهوم برد قطعى پاكستان نيست. تاكنون پاكستان تلاش كرده است از پشتون هاى عموما بنيادگرا بر ضد ديگر اقوام افغانستان بهره ببرد. پشتون ها بعد از قرن ها سلطه كامل بر كشور، در طى اين سه دهه، سلطه تاريخى شان را از دست داده اند. اين در درون پشتون ها به صورت عموم حس شكست، حقارت و انتقام خلق كرده است. اين احساسات مخصوصا بعد از سقوط نجيب و به قدرت گرفتن تاجيك ها بيشتر شد. پاكستان با استفاده از اين زمينه روانى تلاش كرده است براى مسلط كردن يك نظام پشتونى وابسته به پاكستان تلاش كند. در اين راستا شايد بيرون راندن رقيبان از عرصه براى پاكستان ممكن باشد، اما در افغانستان تسلط يك قوم بر ديگر اقوام فقط با خشونت طالبانى و عبدالرحمانى و استبداد مطلق ممكن است. حتى اگر پاكستان چون گذشته از اعمال خشونت سيستماتيك توسط طالبان حمايت هم كند، معلوم نيست كه چنان رفتارى نتيجه مطلوب بدهد و توسط جامعه جهانى تحمل شود. غير قابل كنترل بودن گروهى با ماهيت طالبان مشكل ديگر است. طبق گفته هاى مشرف طالبان در گذشته آنچنان كه بايد از پاكستان حرفشنوى كامل نداشته اند. پاكستان به همان اندازه كه از گروه هاى تروريست مذهبى سود مى برد، در معرض خطرهاى ايجاد شده از سوى اين گروه ها نيز مى باشد.
شايد در وضعيت فعلى، غرب در نهايت به خواسته هاى پاكستان از سرناچارى و درماندگى تن بدهد. اما اگر يازده سپتامبر و يا هفت جولاى ديگرى اتفاق بيفتد و بعد ريشه را در پاكستان بيابند، پاكستان به صورت حتمى بهاى گرانى خواهد پرداخت.
بعد از جنگ سرد، پاكستان مورد بى مهرى آمريكا واقع شد و اهميت استراتژيك آن در عرصه جهانى كاهش يافت. از طرف ديگر هند رابطه بسيار نزديكترى با آمريكا دارد. پاكستان اينك بيشتر تلاش دارد با چين و قدرت هاى منطقوى چون عربستان سعودى همراه شود و منافعش را با آنها پيوند دهد. شايد يكى از دلايل بازى دوگانه پاكستان با آمريكا همين باشد. پاكستان نمى خواهد از منافع استراتژيك خود در افغانستان به سود قدرتى بگذرد كه دنبال همكارى دراز مدت نيست. به نظر مى رسد آمريكايى ها نيز با تمام درماندگى و عصبانيت ناشى از عدم همكارى سازنده پاكستان، نگرانى هاى پاكستان را درك مى كنند، اما راه حلى ندارند كه هم در افغانستان به اهداف شان برسند و هم دل پاكستان را خوش بسازند.
نگرانى ديگر در مورد پاكستان وضعيت شكننده سياسى آن است كه بعد از هرچندى دچار بى ثباتى مى شود. اردو در پاكستان تقريبا قدرت واقعى است. اما معلوم نيست كه اسلامگرايان تروريست تا چه اندازه بازيچه اردو است و تا چه اندازه اردو تحت نفوذ آن گروه ها. وحشتناكترين كابوس همه اين است كه بجاى بازيچه بودن اسلامگرايان به دست اردو، آى اس آى و اردوى هستوى پاكستان بازيچه  گروه هاى اسلامگرا شود.

دسته‌ها:دسته‌بندی نشده

اين دو تاجيك: حبيب الله كلكانى و مسعود

تاجيك ها يكى از اقوام قديمى آسياى ميانه است كه در مناطق مختلف و در دوران هاى تاريخى متفاوت زير نام هاى گوناگون زندگى كرده اند. فعلا اين مردمان عموما در افغانستان در دو كتله بزرگ هويتى دسته بندى مى شوند. آنانى كه قبل از عبدالرحمان مسلمان شده اند و يا اعراب مسلمان بوده اند، تاجيك ناميده مى شوند. و كسانى كه در دوران عبدالرحمان مسلمان شده اند از كافر به نورستانى تغيير نام داده اند. اقليتى نيز در مرز افغانستان و پاكستان كه هنوز با فرهنگ و آيين اجدادى شان مانده اند به كلاش معروف هستند. بسيارى ديگر از اين مردمان به نام هاى يزگلمى، وخى، يغنابى، روشانى، شوغنى، كوفى، برتانگى، سرقلى، وندژ، اشكاشمى و غيره هستند كه عموما يا خود را تاجيك نمى دانند يا اينكه در اين اواخر هويت تاجيكى را پذيرفته اند، اما هنوز به زبان هاى غير فارسى تكلم مى كنند و عموما برخلاف تاجيك هاى قديمى شيعيان اسماعيلى هستند. در اين اواخر عده اى بيشتر از فارسى زبانان هرات و قزلباش ها نيز خود را تاجيك معرفى مى كنند. به نظر مى رسد سرچشمه هويت تاجيكى اعرابى باشد كه در خراسان و عجم رشد و نمو كردند و به مرور زمان زبان فارسى را كه آميزه اى از زبان هاى بومى خراسان و عربى مى باشد، آفريدند. عجيب نيست كه رابعه بلخى نخستين زن فارسى سرا خواهر حاكم عرب بلخ است. كسانى چون مولاناى بلخ نيز توهم عربيت را در تذكره شان دارند. آهسته آهسته اين هويت عربى-خراسانى فربه شده و هركسى از خراسانيان مسلمان غير ترك را تاجيك گفته اند. فرآيند شكلگيرى و فربه شدن هويت تاجيكى حتى تاكنون ادامه دارد كه پيوستن كتله هاى زبانى، مذهبى و فرهنگى كوهستان بدخشان در دو سوى مرز به هويت تاجيكى و دگرديسى هويتى هراتى ها و قزلباش ها و هزاره هاى سنى شمالى و پنجشير نمونه هاى روشن آن است.
لغتنامه هاى قديمى و منبع فارسى نيز عموما تاجيك را عرب زاده اى كه در عجم كلان شده باشد معرفى كرده اند. ايرانى ها تا هنوز اعراب را تازى مى گويند. آغاز پيدايش هويت تاجيكى با آمدن اعراب و اسلام وقتى قابل درك تر مى شود كه به رابطه تاجيك هاى شمال شرق و نورستانى ها دقت شود. به صورت روشن آنانى كه زودتر اسلام را پذيرفته اند خود را تاجيك مى دانند و آنانى كه در كوهستان هاى غير قابل دسترس بوده اند تا صد سال قبل فقط به عنوان كافر و سرزمين شان كافرستان ياد مى شد، گويا تنها تفاوت آنها با همسايگان مسلمان شان در مسلمان نبودن شان بوده است. مردم كافر شمال شرق و شرق تا بعدها نام قومى ندارند و هميشه بر اساس باورهاى دينى شان شناخته شده اند. تا قبل از قرن نوزده كافر ياد مى شدند و بعد از اسلام آوردن نورستانى كه هردو اشاره به نسبت آنها با دين اسلام دارد و نه هويت قومى آنها.
فردوسى در شاهنامه به پيدايش يك هويت نو در فضاى فرهنگى درهم آميخته بعد از اسلام اشاره مى كند كه به احتمال غالب منظور همان هويتى است كه امروز تاجيك نام گرفته است:
شود بنده ى بى هنر شهريار/نژاد و بزرگى نيايد به كار
به گيتى كسى را نماند وفا/روان و زبان ها شود پر جفا
از ايران وز ترك وز تازيان/نژادى پديد آيد اندر ميان
نه دهقان نه ترك و نه تازى بود/سخن ها به كردار بازى بود
در كل به نظر مى رسد كه عرب هاى مسلمان زبان فارسى را در مراكز شهرها به مرور زمان خلق كردند و اقوام ايرانى تبار خراسان آهسته آهسته با ترك زبان و آيين پيشين به اين هويت نو اسلامى-فارسى پيوسته اند. به احتمال زياد تاجيك هاى شمالى، پنجشير، بدخشان، تخار و غيره همزبان و همنژاد اقوام چون نورستانى و غيره بوده اند كه به مرور زمان اسلام و زبان فارسى را پذيرفته و ارتباط شان با آن اقوام كه كافر مانده اند يا بعدا اسماعيلى شده اند، كمرنگ و يا كاملا قطع شده است. اما تاجيك هاى شهرنشين عموما آميزه اى از اين اقوام و اعراب و تركان مى باشند. تفاوت خصوصيات نژادى تاجيكان شهرها كه بيشتر سياه چهره تر هستند با تاجيكان كوهى كه سفيدپوست مى باشند به آسانى قابل ديد است. تاريخ مردمانى كه تاجيك، نورستانى و غيره ناميده مى شوند آنگونه كه بايد تدوين نشده است. به جرات مى توان ادعا كرد كه اين كتله فرهنگى نژادى هنوز مطالعه ناشده مانده اند.
تاجيك ها تقريبا بعد از دوران غزنويان در خراسان نقش خيلى فعالى نداشته اند. هرچند كه هيچ حاكميتى از تركان، مغولان و افغان ها در خراسان و هند از وجود فرهنگى، سياسى، نظامى و ادارى تاجيكان تهى هم نبوده است. مى توان ادعا كرد كه تاجيكان در تمام اين دوره در حاشيه و در سايه حضور داشته اند و نخبگان اين مردم هميشه تلاش كرده اند در ساختار قدرت براى خود جاى پايى بيابند. تا دوره تسلط افاغنه بر خراسان اگر تاجيكان نقش اول نداشته اند، خود را تحت فشار نيز نمى ديدند. اگر تبعيضى و ستمى هم در كار بود موقت و پراكنده و غير سيستماتيك بود. خراسان و مردمش در كل وضعيت قابل تحمل ترى داشتند.
تسلط افاغنه بر خراسان آغاز يك دوران طولانى از آشوب، تجاوز، اشغالگرى، تبعيض و ستم است كه چون بر ديگر كتله هاى فرهنگى خراسان قديم بر تاجيكان نيز تاثير بنيادى گذاشته است. اولين عكس العمل قابل توجه تاجيكان به تسلط افاغنه بر خراسان شورش حبيب الله كلكانى معروف به بچه سقاو است. در اين دوران تاجيك ها متحد شدند تا حاكميت را در افغانستان تصاحب كنند و پادشاهى اى تاجيكى برپا كنند. شورش كلكانى فرجام تلخ داشت. خاندان شاهى محمدزايى به صورت سيستماتيك تلاش كردند تاجيك ها را به صورت دايمى رام و آرام بسازند. اعدام بچه سقو پايان شورش بود اما سركوب و تضعيف تاجيك ها با اعدام او و يارانش پايان نيافت. شورش كلكانى براى تاجيك ها بيدون دستاورد مشخص بود. با اين وجود باعث شد تاجيك ها هويت برجسته تر سياسى پيدا كنند و بدبينى ميان تاجيك ها و پشتون ها و تاجيك ها و هزاره ها را بیشتر کرد.
تاجيك ها براى اولين بار يك شورش كاملا قومى را تا سرحد در دست گرفتن تاج و تخت پيش بردند. اما در كل ظرفيت حفظ قدرت و اداره امور را نداشتند. رهبر شورش، كلكانى در خوشبينانه ترين نگاه عيارى خراسانى بود. آدمى سركش و ياغى اما بيگانه با دانش و سياست. سخنرانى منسوب به كلكانى در وقت تاجگذارى به خوبى نشان مى دهد كه آدمى بدوى، بى دانش و بيگانه با آداب حكومتدارى است. مهمترين پيامش در وقت تاجگذارى تشويق مردم به بودنه بازى، ترنگ خوش تير كردن و بستن دروازه هاى مكاتبى است كه امان الله گشوده بود. در نهايت شايد حبيب الله كلكانى نه عيارى بود كه طرفداران عموما تاجيكش ادعا مى كنند و نه قطاع الطريق تمام عيارى كه مخالفين عموما پشتونش ترسيم مى كنند. او بيشتر به يك بدماش قومى شباهت داشت كه آمیزه ای از قوم دوستی، سرکشی، بی بند و باری و ماجراجویی بود. تاجيك ها زياد تلاش كرده اند از حبيب الله كلكانى چهره اى مقبول در تاريخ بسازند؛ اما در اين راستا فراتر از چوكات قومى توفيق چندانى نداشته اند.
عاقبت حبيب الله كلكانى فريب خورد و تسليم نادر خان شد. نادر عهدشكنى كرد و او را به دار آويخت. شورش سقوى توان جذب و هضم نيروهاى غير تاجيك را نداشت. خيلى به زودى درگير جنگى تمام عيار با تمام غير تاجيك ها، مخصوصا پشتون ها و هزاره ها شد. اين جنگ ها زمينه ساز جنگ، بدبينى و دشمنى هاى بعدى در تاريخ افغانستان است.
تاجيك ها هرچند كه از لحاظ سياسى و نظامى سركوب شدند اما در جبهه فرهنگى با تمام فشارى كه متوجه شان بود مقاومت كردند. شايد تاريخنويسى غبار و كارهاى ادبى كسانى چون خليلى برجسته ترين نمونه هاى مقاومت فرهنگى تاجيكان باشد. كتاب عيارى از خراسان خليلى كه كوشيده است از كلكانى قهرمانى بسازد نمونه خيلى روشن از تلاش نخبگان تاجيك براى زنده نگه داشتن روحيه مقاومت ميان تاجيكان است.
بعد از سال ها استبداد و سركوب، تاجيك ها در دوران جهاد در قالب جمعيت اسلامى و عده اى هم در چوكات گروه هاى چپى پرچم و شعله جاويد قد برافراشتن و در نهايت با دور شدن از جهتگيرى هاى اديالوژيك همگى به تعبير افغان ملتى ها در شورش دويمه سقوى سهم فعال گرفتند.
نماد شورش دويمه سقوى احمد شاه مسعود شد. قوماندانى از دره پنجشير كه جنگ هاى چريكى موفقش بر ضد روس ها او را شهرتى جهانى داده بود. مسعود در تمام دوران جهاد شخصيتى درهم ريخته داشت. شخصيتش آميزه اى از خودخواهى هاى شخصى، باورهاى سنتی اسلامى-اخوانى، هويت قومى تاجيكى-پنجشيرى بود. در مصاحبه ها و سخنرانى هايش عموما به دروغپردازى و تهمت زنى هاى بى پايه روى مى آورد. در جنگ هاى چريكى مهارت برجسته داشت. او در نهايت مى خواست حكومتى تاجيكى در افغانستان بسازد كه در حد زياد انعكاس سال ها حاكميت انحصارى پشتون ها بر افغانستان بود. در اين راستا تلاش كرد از درون پشتون ها سياف، از درون هزاره ها فراكسيون اكبرى و سادات را استخدام و استفاده كند. از نيروهاى دوستم فقط مى خواست بدون به عنوان هيزم سوخت جنگ بر ضد حكمتيار سود ببرد. مسعود در جنگ اعتماد به نفس فوق العاده داشت اما توان طرح و اجراى يك استراتژى تاثيرگذار سياسى در افغانستان را نداشت. در عرصه سياست و تعامل با ديگران آدمى تنگ نظر و پيش پايبين و انحصارطلب بود. بر اساس كتابى كه نتيجه مصاحبه با پرى گل خانم مسعود است، مسعود دارای ساختار ذهنى بسته و بسيار سنتى معلوم مى شود. خانمش قصه مى كند كه مسعود به همسرش می‌گوید كه «دوست دارم كه همسرم را هیچ مرد غریبه‌ای نبیند و تنها كسی باشم كه صورت او را نظاره می‌كنم.” در ادامه پرى گل ادعا مى كند كه “من هرگز مردانی را كه در خارج از خانواده خودم بودند ندیدم – حتی برادران شوهرم را.» در جاى ديگر مى گويد كه “مسعود دوست ندارد پسر خواهرش همسرش را ببیند.” در اين قصه هاى خانم مسعود، خيلى روشن معلوم است كه مسعود حالت روانى عادى نداشته است. درك كردن اينكه خانمش را حتى از خواهرزاده و برادرانش هم در تمام اين سال ها پنهان كرده است بسيار سخت است. آيا مسعود از نوعى بيمارى روانى رنج مى برد؟ از برادرانش خاطرات بد داشت؟ تا حد بيمارى حسود و كنترل كننده بود؟ بدون نظر روانشناسى متخصص پاسخ به اين سوال ها خيلى مفيد و آسان نيست. اما جواب به اين سوال ها هرچه باشد كارنامه سياسى-نظامى مسعود بدون تحليل این ساختار روانی کامل نخواهد بود. خانمش قصه اى ديگر از خواستگارى اش دارد كه مسعود را آدمى فرصت طلب، غير قابل اعتماد و سبک تصوير مى كند. پرى گل قصه مى كند كه “یك روز بعدازظهر جوانان مجاهدین به گمان اینكه او (مسعود) خوابیده است با هم صحبت می‌كردند. یكی از آنها گفته بود: «می‌دانی خواجه تاج‌الدین (پدرزن مسعود) دختر زیبایی دارد؟» دیگری گفته بود: «تو از كجا می‌دانی.» «من او را دیده‌ام.» «خوب به خواستگاریش برو! وگرنه قبل از تو خودم این كار را می‌كنم!»…
به این ترتیب مسعود از وجود من باخبر شد و خیلی هم طولش نداد.»
با اینكه مسعود و همسرش قبل از ازدواج هم در یك خانه سكونت داشتند ولی تا آن زمان هنوز چشم مسعود به پری نیفتاده بود اما وقتی از وجود پری باخبر شده بود «چند بار هنگام رفتن به اتاقش بدون اینكه در بزند وارد خانه شد.”
مسعود در دوران جهاد نزد اقوام غیر پشتون شهرت نسبتا نیکی داشت. اما بعدها به غیرقابل اعتماد بودن و عهدشکنی شهرت یافته بود. عهدشکنی های مسعود باعث شده است که دیگر اقوام غیر پشتون به چهره های سیاسی تاجیک اعتماد نکنند. این بی اعتمادی احتمالا به این زودی ها فراموش نخواهد شد. جنایات جنگی نیروهای مسعود در افشار بدترین میراث مسعود برای هزاره ها است که برای مدتی طولانی بر رابطه تاجیک و هزاره تاثیر خواهد داشت.
مهمترین دستاورد مسعود پرورش نسلی از تاجیک ها مخصوصا پنجشیری ها است که حضورشان در تمام عرصه ها محسوس است. مسعود با جنگ هایش به تاجیک غرور و اعتماد بنفس داد. یکی از خصوصیات برجسته مسعود تسلیم ناپذیری او بود. مسعود اگر کشته نمی شد تا آخر با هر جریانی که از جنوب می آمد می جنگید. این شاید نمایان ترین تفاوتش با کلکانی باشد. مسعود تاجیک را به مرحله از غرور و خودباوری رسانیده است که اگر هضم و جذب تاجیک توسط حاکمان افغان ناممکن نشده باشد حداقل دیگر آسان نیست.
به نظر می رسد مسعود از سیاست بسیار درک عوامانه و سطحی داشته است. شاید او شنیده بود که تفرقه بیانداز و حکومت کن و یا اینکه سیاست یعنی فریب دادن و شیطنت. بسیاری از کارهای سیاسی مسعود فقط در همین چوکات قابل درک است.
مسعود فرجام تلخ داشت. وقتی که کشته شد تمام شهرها را طالبان گرفته بود و مسعود مثل آغاز مبارزاتش در کوه ها پناه برده بود. اگر یازده سپتامبر اتفاق نمی افتاد تاجیک ها بعد از مسعود احتمالا روزهای دشواری را تجربه می کردند.
مسعود یک شورشی بود. انگیزه قوی برای جنگیدن داشت اما درکی روشن از سیاستی کارآمد نداشت.
ده سال بعد از کشت شدن مسعود، تاجیک ها او را تقدیس کرده اند. سخنی گزاف نخواهد بود اگر مسعود موثرترین فرد تاجیک در تاریخ افغانستان شمرده شود.

دسته‌ها:جعفر عطایی

افغانستان، كرزى و رسوايى هايش

دوران حكومت ربانى و بازى مسخره، بيشرمى ها و بى لياقتى ها و آشفته شدن بيشتر وضعيت افغانستان در نتيجه آن به ياد بسيارى ها است. بعد از سال ها جنگ و اشغال خارجى فرصتى براى افغانستان پيش آمده بود تا آغاز نو داشته باشد، اما دولت ربانى با بى تدبيرى و فزون خواهى و ماجراجوى، كشور را بسوى يك جنگ و بحران تمام عيار ديگر پيش برد.اينك كرزى ربانى ديگرى شده است. هر روز كه مى گذرد رسوايى ها و بى لياقتى هاى كرزى بيشتر و ويرانگرتر مى شود. بعد از دوران سياه طالبان فرصتى با كمك بى سابقه جامعه جهانى پيش آمد تا افغانستان رشد و ترقى كند و به ثبات و امنيت برسد اما اينك به نظر مى رسد كه اين فرصت تاريخى براى يك آغاز نو نيز با همسويى رفتارى كرزى و برادران طالبش بسوى يك بحران و وضعيت نامعلوم ديگر پيش مى رود. تلاش كرزى براى دستكارى در نتيجه انتخابات و بعد هتك حرمت پارلمان و تشديد بحران، آغاز يك بحران كشنده براى پروسه بن است. هتك حرمت پارلمان سياهترين روز براى روند دموكراتيزه كردن افغانستان است. متاسفانه در كشورى چون افغانستان كه اكثريت غالب مردم نمى توانند اهميت دموكراسى و حاكميت قانون را درك كنند، كرزى ها بى هيچ هراسى، قانون و سرنوشت جمعى مردم كشور را به بازى و تمسخر مى گيرند.
به نظر مى رسد آمريكايى ها عملا از دولت كرزى نوميد شده اند و كرزى و دولت رسوايش را به حال خودش رها كرده اند.
اينك بيش هر وقت ديگرى در اين ده سال روشن شده است كه آمريكايى ها با حداقل دستاوردى درمانده، خسته و نگران افغانستان را ترك خواهند گفت.
در نهايت آمريكايى ها نه از هراس جنگ روياروى با طالبان بلكه از وسعت غير قابل مديريت بى كفايتى و فساد دولت كرزى افغانستان را نوميدانه ترك خواهند كرد.
مشكل افغانستان بيشتر از فقدان يك دولت كارآمد ناشى مى شود تا ريشه در شورش طالبان داشته باشد.
متاسفانه فرهنگ فقير و ظرفيت سياسى يك جامعه فقير نمى تواند كسانى بهتر از كرزى، ربانى، تره كى، كارمل و ملا عمر توليد كند. به همان اندازه كه چهره هاى رسوا و سبكسرى چون كرزى باعث بحران و سيه روزى مى باشند، افغانستان در كليت فرهنگى-مردمى خود مقصر و گناهكار است. در جامعه اى كه قرن ها مردمش در لابلاى بازى هاى مردار لوليده اند، هركس كه بر صدر نشيند كرزى است و يا كرزى مى شود. همين حالا اپوزيسيون رسوايى اش كمتر از دولت نيست. در افغانستان چرخ سياست چنان در گل و لاى بند مانده است كه به نظر مى رسد تنها راه چاره به تقدير روزگار رها كردن آن باشد.
با اين ظرفيت و استعدادى كه در جان دولت كرزى ديده مى شود همه بايد كم كم براى روزهاى بدتر آماده شوند. در افغانستان اين قاعده بازى شده است كه بعد از هر چند كرزى اى بايد نوبت را به ملا عمرها داد.
سال ها مى شود كه به اين نتيجه رسيده ام كه افغانستان در چوكات فعلى اش استعداد ثبات، رشد و آباد شدن را ندارد و در اين شكلش بر بسترى از بحران دايمى قرار خواهد داشت. پروسه بن كمى گاهى اميدوارى مى داد. اما اينك با آخرين پتك هايى كه كرزى بر پيكره پروسه بن مى زند بيش از هر وقتى به يقين رسيده ام كه افغانستان در چوكات فعلى و تاريخى اش نمى تواند تبديل به دولت-ملتى باثبات با حاكميت ملى شود.
آمريكايى ها مى روند. كرزى هم با تمام رسوايى هايش در كنار ديگر اسلاف بي لياقت و رسوايش ثبت تاريخ خواهد شد، اما مردم افغانستان مى مانند و بحرانى كه حداقل سابقه سه صد ساله دارد.
بعد از ده سال با تمام امكانات سيل آسايى كه در افغانستان هزينه شده است، هراس از بازگشت طالبان به قدرت يك ترس واقعى است. با آمدن طالبان و پاكستان به عرصه بازى افغانستان، بايد بازى از همانجايى شروع شود كه آمريكايى ها مزاحمت و ممانعت كرده بودند.  

دسته‌ها:جعفر عطایی

هزاره ها و انزواى هويتى

2 سپتامبر 2011 ۱ دیدگاه

هزاره ها حداقل در طول حيات كشوری به نام افغانستان تقريبا به صورت دايمى در وضعيت تحت اشغال و سركوب زندگى كرده اند. تا هنوز بعد از حداقل سه قرن از پيدايش افغانستان وضعيت هزاره كم و بيش چون گذشته ها است. يكى از عوامل عمده سيه روزى هزاره ها انزواى هويتى آنها مى باشد. هزاره هاى شيعه مذهب با زبان فارسى و نژاد تركى-مغولى تقريبا تافته اى جدا بافته از همه كتله هاى هويتى در افغانستان و منطقه مى باشند.
هزاره ها در بستر سنتى دهه هاى گذشته، شيعه بودن را تماميت مطلق هويت شان مى دانستند. اما اين درك سنتى از هويت، با آمدن تحولات وسيع در افغانستان و منطقه و در فراز و نشيب تحولات از بنياد دگرگون گشت. بسيارى از هزاره ها دريافتند كه در روز بدشان نه تنها شيعيان غير افغانستانى بلكه بسيارى از شيعيان افغانستانى غير هزاره هم نمى خواهند منافع و سرنوشت شان را با منافع و سرنوشت هزاره ها پيوند بزنند. هزاره ها در افغانستانى كه هر كتله هويتى از خود پشتيبان برونمرزى دارد، هر روز كه مى گذرد تنهاتر و منزوى تر مي شوند.
دشمنان هزاره از عبدالرحمان تا ملا عمر، شيعه بودن هزاره ها را ابزار و بهانه سركوب شان ساخته اند و در سطح كشور و منطقه تلاش كرده اند همه را براى سركوب هزاره ها بسيج كنند. اما در بدل، جهان شيعه در قبال روزگار سياه هزاره ها تقريبا هيچ كارى نكرده اند. ساختار مذهبى درون هزاره ها نيز از هزاره ها رعيتى ساخته است تا مطيع و ملكيت شخصى كسانى چون سيد كيان، شيخ آصف محسنى، سيد حجت، سيد واعظ و ده ها و شايد صدها آخوند و سيد مريدپرور ديگر باشند و در ديد آنها گويا هزاره ها در اين جهان فقط براى خدمت و خوش نگه داشتن آنها آفريده شده اند. رابطه اين متوليان مذهب شيعه با هزاره ها رابطه اى غيرانسانى، استثمارى، تحقيرآميز و مشمئز كننده است، چه امروز و چه در گذشته هاى دور.
هزاره ها بهاى سنگينى براى شيعه بودن شان پرداخته اند و مى پردازند. بدون اينكه سود و امتياز شيعه بودن شان روشن باشد. البته بدون شك متوليان مذهبى شيعه مى توانند سود و امتياز بسيار براى شيعه اهل البيت بودن برشمارند اما در يك برآورد عقلى، بى طرفانه، دلسوزانه، آزاد از قيد خرافات درهم تنيزه مذهبى و تهى از منفعت جويى هاى اشرافيت دينى-فرقه اى، هزاره ها در تمام مدت زمان شيعه بودن زيان ديده اند. تقسيم شدن هزاره ها بر اساس فرقه هاى مذهبى-فرقه اى، انزوا در بيرون و اسير شبكه هاى پيچيده و عموما ناسالم و شياد در درون، بسيج شدن آسان و همه جانبه ديگر كتله هاى هويتى بر ضد هزاره ها در سركوب ها و تحولات و نهادينه شدن روحيه در حاشيه زيستن و در سايه حركت كردن در درون هزاره ها كمترين زيان هايى مى باشند كه مى توان به آسانى برشمرد. هزاره ها احتمالا در فقدان ساختار مذهبى اى كه سيد كيان و شيخ آصف محسنى يا آيت الله صالحى و آيت الله محقق يا آيت الله هاى متنوع النوع غير افغانستانى متولى آن هستند وضعيت بهترى خواهند داشت. هم مذهب بودن با جوامع اطراف از شدت انزواى هزاره ها خواهد كاست.
انزواى هويتى هزاره ها با شيعه بودن اكثريت غالب آنها به صورت غير معمول تشديد شده است. اين انزوا منجر شده است كه هزاره ها به صورت مطلق توان تعامل با قدرت هاي منطقوى را از دست بدهند و در نتيجه به صورت طبيعي حتى اگر خود هزاره ها نخواهند هم در سايه سياست هاى منطقوى جمهورى اسلامى ايران تعريف مى شوند. در حالى كه در بسا موارد منافع هزاره ها در تضاد با سياست هاى جمهورى اسلامى ايران است. هويت شديدا شيعى هزاره ها، آنها را از تعامل مدوام و مفيد با منابع قدرت در ممالك عربى، پاكستان، تركيه، آسياى ميانه و ديگر نقاط جهان اسلام محروم كرده است و هزاره ها بدون اختيار و از سرناچارى در محدوده ايران از هر لحاظى محدود شده اند.
در سطح افغانستان نيز هزاره ها با هويت شيعى فضاى مانور چندانى حتى در ميان تاجيكان همزبان و تركان همنژاد ندارند. تعديل شاخصه هاى شيعى هويت هزارگى، توان تعامل هزاره ها با ديگر كتله هاى هويتى افغانستان را تسهيل و زياد مي كند.
در پايان بايد گفت كه اين بحث به صورت روشن جدل بر سر اثبات حقانيت تشيع و يا تسنن نيست، بلكه ارزيابى پيامدهاى شيعه بودن هزاره ها در بازى هاى قدرت است. نكته ديگر هم اينكه تغيير مذهب پروسه اى ساده نيست. به پيچيدگى ها و چالش هاى اين جنبه بحث آگاهم.
ضرورت اين بحث جرقه زدن يك گفتمان است. جامعه هزاره بعد از تحولات سريع دهه نود ميلادى آهسته آهسته مى رود تا دوباره قلمرو سلطنت و خوشگذرانى و دربارسازى چهره هاى عموما شيادى چون شيخ آصف محسنى و يا سادات اشرافيت دينى-فرقه اى شود.
تذكر: منظور از سادات در اين نوشته اعضاى فعال اشرافيت مذهبى-فرقه اى مى باشد نه اعضاى عادى جامعه كه عموما به خاطر پيشينه خانوادگى و غيره نيز به عنوان سادات شناخته مي شوند.

دسته‌ها:جعفر عطایی

سید محمد سجادی، پرسش بی پاسخ

این روزها در برخی وبسایت ها و فسبوک ها از مرحوم سید محمد سجادی یاد می شود. برای من نام و یاد مرحوم سجادی، یادآور خاطرات تلخ و شیرین روزگار پرشور جوانی است. خاطراتی که بخشی از آن را درگیری و دوستی با «سید محمد سجادی» تشکیل می دهد. اولین بار زمستان سال 1373 بود که سجادی را درقم در منزل مرحوم حسین شفایی در جمع هواداران بابه مزاری دیدم. آن روزها حادثه 23 سنبله و انشعاب در حزب وحدت تازه رخ داده بود و وضعیت سیاسی هزاره ها مبهم، آشفته و نگران کننده می نمود و حمایت و هواداری از بابه مزاری در ایران بسیار سخت شده بود و از بزرگان حزب وحدت کمتر کسی را می شد پیدا کرد که از بابه مزاری به صورت قاطع و روشن حمایت کند. در آن روز در خانه ی مرحوم شفایی نیز عمدتا طرفداران جوان بابه مزاری جمع شده بودند که شرایط را بررسی کنند و ببینند که چه می توانند بکنند. یادم است که مرحوم سجادی در آن جلسه بسیار قاطع و جدی و با الفاظ خیلی حماسی از بابه مزاری دفاع کرد و سید فاضل و سید انوری و اکبری و سید کاظمی و… را متهم به خیانت و معامله نمود. بعد از این، آشنایی و دیدار و دوستی و البته درگیری ما با آقای سجادی ادامه پیدا کرد تا مزار و بالاخره تا بامیان.
در مورد مرحوم سجادی نسبتا زیاد گفته و نوشته شده است. اما همیشه یکجانبه و مطلق اندیشانه. عده ای ایشان را همواره سفید سفید می بینند و تعدادی نیز سیاه سیاه. گروه اول که بیشتر تحت تأثیر عواطف رابطه های شخصی و فامیلی با مرحوم سجادی قرار دارند، ایشان را به لحاظ رفتاری سمبل والایی بسیاری از ارزشهای اخلاقی و از نظر سطح و شایستگی فکری در حد یک متفکر و اندیشمند بزرگ و تیوری پرداز مسایل ایدیولوژیک و سیاسی و به لحاظ گرایش سیاسی، طرفدار مخلص و صادق بابه مزاری و مقاومت عدالت خواهی تعریف می کنند و نقش بسیار تأثیرگذار و تعیین کننده ای را به او نسبت می دهند. در مقابل، دسته ای دوم اما، از مرحوم سجادی چهره ی شیاد، نژادگرا، مزدور و دورویی ارایه می کنند که در واقع و در دل با سید فاضل و سید جاوید و سید مرتضوی و سید کاظمی و… بود و در ظاهر و برای انجام مأموریت تخریبی در کنار مزاری و خلیلی و محقق قرار داشت. اما به نظر می رسد هیچ کدام از این دو روایت، شخصیت واقعی «سید محمد سجادی» را بازتاب نمی دهد.
روایت طرفداران مرحوم سجادی بیشتر از سر شیفتگی و برخواسته از نوعی رابطه و دلبستگی شدید عاطفی و آمیخته با اغراق گوییها و توصیف های مبالغه آمیز شاعرانه نسبت به آن مرحوم است تا یک نگاه تاریخی عقلانی و واقعی به سجادی. فی المثل معمولا گفته می شود که سجادی یک متفکر و اندیشمند بزرگ بود، بدون اینکه سند و دلیلی در این مورد ارایه شود. من خبر ندارم که از مرحوم سجادی آثار و مقاله های نشر نشده ای هم بجای مانده است یا نه، اما اگر نوشته ها و یاداشت های چاپ شده ی ایشان در نشریات مختلف آن دوره را در نظر بگیریم، هیچکدام آنها چنین ادعای را ثابت نمی کند. تا هنوز از مرحوم سجادی نه تنها در یکی از زمینه های علمی کدام مقاله ی تیوریک و نظرورزانه دیده نشده است بلکه تحلیل های سیاسی او از حوادث و موضوعات سیاسی روز نیز در حد معمولی است و چیزی تازه و خاصی از آنها بدست نمی آید. و این نشان میدهد که آن مرحوم به رغم اینکه از نظر عملی آدم فعال و چالاک و پر جوش و خروشی بود، از نظر فکری و ذهنی اما، نگاهش از دیدن تنها سطح رویدادهای سیاسی و اجتماعی و جنبه های رویین و روشن آنها فراتر نمی رفت. واقعیت این است که سجادی نه اندیشمند ومتفکر بزرگی بود و نه حتی یک تحلیلگر سیاسی ماهر و زیرک و زبردست. او نویسنده ی بود که قلم زیبا و شیوا و نثر روان و مطنطن و نسبتا ادیبانه ای داشت. قلمش بیشتر بدرد نوشتن بیانیه های هیجان انگیز سیاسی می خورد تا تحلیل های عمیق سیاسی.

نکته ی اصلی و جنجال برانگیز در مورد مرحوم سجادی اما نقش و جایگاه به ظاهر تناقض آمیز او در دسته بندیها و جبهه گیریهای سیاسی آن روز در جامعه ی هزاره است. سجادی همان «سید محمد سجادی» بود که در روزگاری در کنار بابه مزاری و بعدها آقایان خلیلی و محقق قرار داشت که اختلافات سیاسی و فکری میان هزاره ها و شیعیان غیر هزاره و از جمله سادات شیعه تا سرحد دشمنی های خونین و عریان اوج گرفته بود و صف بندیها کاملا مشخص شده بود. رهبران سادات از آیت الله سید ابوالحسن فاضل تا آیت الله عالمی بلخابی تا سید انوری و سید کاظمی و سید مرتضوی و سید جاوید و سید هادی و… همه و همه رفته بودند در کنار شورای نظار و با حزب وحدت اسلامی به رهبری بابه مزاری می جنگیدند. در چنین شرایطی سید محمد سجادی از معدود ساداتی بود که در جبهه ی هزاره ها قرار داشت. و همین رفتار و موضعگیری غیر معمول او بود که سجادی را در درون حلقه های سیاسی و فرهنگی حزب وحدت و هزاره ها به چهره ی جنجالی بدل کرده بود. عده ای این همراهی او را صادقانه می دانستند و معتقد بودند که سجادی از سایر سادات متفاوت است. روشنفکر و طرفدار عدالت است و باورها و احساسات نژادگرایانه ندارد. تعدادی اما او را همان شیاد نژادگرایی می دیدند که در تبانی با دیگر همتباران خویش برای نابودی هزاره ها و شکست مقاومت عدالت خواهی آنان توطیه و تلاش می کند.
به نظر می رسد در این مورد نیز واقعیت غیر از این داوریها و برداشت های افراطی بود. به گمان من سید محمد سجادی به جز از اشتراک نژادی، همخوانی و الفت فکری، روحی و سلیقه ای چندانی با ساداتی که نام برده شد، نداشت. او از نظر سابقه ی فکری و سیاسی مربوط می شد به سازمان نصرمنحله. جریانی که رهبران و هواداران آن بیشتر طرفدار اندیشه های روشنفکران مسلمانی چون داکتر علی شریعتی بودند و رگه های از نوعی هزاره گرایی و برابری خواهی اجتماعی نیز در میان آنان دیده می شد. بنابرین هم از نظر تیپ فکری و هم از نظر سابقه ی روابط و آشنایی تشکیلاتی، سجادی جوان و نوگرا و خوش ذوق با کسانی مثل مزاری، خلیلی، محقق، عزیزالله شفق، ناطقی و جعفری بیشتر احساس نزدیکی و راحتی می کرد تا مثلا با چهره های خشن، عبوس، اشرافی و سنتی مثل آیت الله عالمی بلخابی و آیت الله فاضل بهسودی و سید مرتضوی و سید انوری. در عین حال سجادی این نکته را هم بخوبی درک می کرد که اگر به صف مخالفان هزاره ها بپیوندد، او در میان رهبران گردن کلفت، پرسابقه و دارای نام و عنوانهای بلند بالای علمی، سیاسی و اجتماعی سادات، جایگاه و نقشی بالاتر از یک پیاده و پایدو سیاسی معممولی پیدا نمی تواند.
با این همه سجادی از فضایی فکری و سیاسی که در میان حلقه های فکری و سیاسی میانی هزاره ها و حزب وحدت ایجاد شده بود نیز بسیار ناخشنود بود و در جهت تغییر و تعدیل آن خیلی تلاش و تقلا می کرد. سجادی خوش نداشت که همه ی سادات متهم به نژادگرایی و خیانت در حق هزاره ها شوند و رهبری سیاسی هزاره ها تنها از خود هزاره ها باشد. او از اینکه حزب وحدت و در کل جریان مبارزات سیاسی هزاره ها، با هویت و شعارهای یکسره قومی تعریف شود، رنج می برد. او هم با ساداتی مثل فاضل و انوری و کاظمی و مرتضوی ابراز مخالفت می کرد و با تندترین تعبیرات آنها را خیانتکار و معامله گر می خواند و هم در عین حال از اینکه آنها بصورت یک جریان سیاسی و فکری دارایی انگیزه های نژادی و بستر اجتماعی فراگیر مطرح شوند، ناراحت می گردید. همیشه همین موضوع باعث بحث و جدلهای بی حاصل ما با آن مرحوم می شد. ایشان از نوشته های من و سایر نویسندگان نشریه رسا، انتقاد و شکایت می کرد. نظر ایشان این بود که شما چرا روی سید بودن خاینین و معامله گران این قدر تأکید می کنید. می گفت با خاینین و معامله گران بیشتر و پیشتر از شما من مخالفت کرده ام و همیشه هم در سخنرانیها و نوشته هایم آنها را بد گفته ام و رد نموده ام. راست هم می گفت. اما یک چیز را که ما می گفتیم و ایشان اما نمی خواست بگوید این بود که ما می گفتیم: اینکه سید فاضل و سید انوری و سید کاظمی و سید جاوید و سید مرتضوی و سید هادی و… با مزاری و جریان سیاسی او دشمنی می کنند و کینه می ورزند صرفا ناشی از اختلافات شخصی و یا جنگ قدرت و یا تحت تأثیر وسوسه ی پولها و مقام های که از سوی شورای نظار وعده داده می شوند نیست. بلکه خصومت این آقایان، دارای تفکر و انگیزه های نژادی می باشد و در واقع خصومت آنان با مزاری خصومت با جنبش عدالت طلبی و هویت خواهی هزاره ها و شکل گیری رهبری سیاسی آنها است. به همین دلیل ما معتقد بودیم که مبارزه فرهنگی ما نباید تنها به مخالفت سیاسی با شخص چند نفر خاین و معامله گر محدود شود. بلکه باید تفکر و ریشه ها و بسترهای فکری، تاریخی و اجتماعی جریان معامله و خیانت نقد و روشن گردد.
دغدغه و چالش اصلی مرحوم سجادی در درون حزب وحدت و هزاره ها این بود که چگونه از نفوذ این نوع تفکر در سطوح رهبری حزب وحدت و توده های عوام هزاره ها جلوگیری شود؟ و تفکر و ایدیولوژی جایگزین چه می تواند باشد؟. مرحوم سجادی از گفتمان عدالت خواهی قومیت محور در درون هزاره ها انتقاد می کرد، اما بدون اینکه خود دلیل موجهی برای این انتقاد و یا بدیل مناسبی برای آن گفتمان ارایه کند. از همین رو سجادی پرسش بی پاسخ بود. و اگر زنده می ماند آینده سیاسی او را نیز جواب به همین سؤالها تعیین می کرد.
فضیلت مرحوم سجادی این بود که از بحث و گفتگو نمی گریخت. واقع بین بود و اهل ادب و تواضع. دیدار با سجادی همیشه با گرمی و لبخند و خوش رویی آغاز می شد، با بگو مگو و سؤال و گلایه و کنایه ادامه پیدا می کرد و با مهربانی و نزاکت و احترام متقابل پایان می یافت.

نقش کلیدی پاکستان در بازی بزرگ افغانستان

فغانستان در طول تاریخش، همیشه کشوری سرگردان بوده است. بعد از پایان حاکمیت سلسه های شاهی افغان توسط داوود خان، تا هنوز هیچ جریانی نتوانسته است سیستمی خلق کند تا افغانستان را از بستر بحران بیرون نماید. تمام تلاش ها به بن بست خورده است. عدم توانایی افغانستان در ایجاد یک ساختار سیاسی باثبات عوامل متفاوت دارد که بحث جداگانه ای است. اما آنچه تا حالا روشن شده است نقش تعیین کننده قدرت های بیرونی در شکلدهی مسیر حرکت تحولات در افغانستان می باشد. از نقش هند بریتانوی تا سهم تعیین کننده شوروی، پاکستان و آمریکا می توان به صورت روشن این واقعیت را دید. از میان تمام نیروهای بیرونی به نظر می رسد نقش همسایه شرقی و جنوبی افغانستان بر سرنوشت این کشور دائمی تر و همیشگی تر باشد.

بعد از سقوط طالبان تحولات افغانستان را غربی ها به رهبری آمریکا رقم زده اند. اگر این روند ادامه یابد و عزم آمریکایی ها بر این باشد که از افغانستان تا مرحله سرپای خود ایستادن حمایت کنند، بخش زیادی از سردرگمی ها و تشویش های افغانستان کم کم از بین خواهد رفت. ایجاد پایگاه نظامی دائمی آمریکا می تواند یگانه تضمین تداوم روند فعلی باشد و مایه خاطرجمعی افغانستانی ها را فراهم کند.

اگر آمریکایی ها در افغانستان پایگاه نظامی دائمی نسازند و بعد از مدتی افغانستان را دوباره رها کنند، یگانه کشوری که منافع استراتژیک در افغانستان دارد و حاضر است برای کنترل و تسلط بر افغانستان هزینه قابل توجه و سرنوشت ساز کند پاکستان است. هند، روسیه و ایران اگر در افغانستان هزینه ای هم بکنند برای به چالش کشیدن پاکستان است تا اینکه بخواهند ایجاد نظام سیاسی کنند و از مهره های خود تا حدی حمایت کنند که آنها قادر به تسلط و کنترل افغانستان باشند. کشورهایی چون ازبکستان، تاجیکستان و ترکمنستان ضعیف تر از آنی هستند که درصدد منافعی در افغانستان برآیند.

برخلاف تصور غالب در نزد افغانستانی ها، پاکستان به احتمال زیاد دیگر سال ها می باشد که به تثبیت خط دیورند نمی اندیشد. جامعه پشتون افغانستان در شرق و جنوب، از لحاظ اقتصادی، فرهنگی و سیاسی بیش از کابل به کویته و پیشاور در پاکستان وابستگی دارند. نفوذ و قدرت پاکستان در این مناطق بسیار بیشتر از نفوذ و قدرت کابل است. پاکستان حداقل به ایجاد یک افغانستان تحت الحمایه می اندیشد، آنچه که تا حدودی در دوران طالبان توانسته بود در افغانستان ایجاد کند. افغانستانی که اسلاف استخباراتی آی اس آی در هند بریتانوی ایجاد کرده بودند. عبدالرحمان در همه موارد سیاست خارجی و آنچه مربوط منافع هند بریتانوی می شد از بریتانیا اطاعت می کرد، اما در سرکوب و اداره اقوام و قبایل افغانستان دست باز داشت و به صورت گسترده از سوی بریتانیا حمایت می شد.

اظهار دشمنی عده ای از درون جامعه تاجیک، هزاره و ازبیگ با پاکستان و عدم رابطه مداوم و سازنده میان پاکستان و جریان های سیاسی این گروه های قومی، بیشتر پاکستان را به این نتیجه رسانیده است که یگانه راه تامین منافعش در افغانستان استفاده ابزاری از پشتون ها بر ضد دیگران است. آنچه که تاکنون نتیجه داده است و در تاریخ گذشته افغانستان هم سابقه دارد.

پاکستان نه دوست طبیعی پشتون ها است و نه دشمن تشنه بخون غیر پشتون ها، بلکه پاکستان درصدد تامین منافع استراتژیک خود در افغانستان است از هر راهی که ممکن باشد. وقتی داوود خان بر طبل دشمنی با پاکستان می کوبید، پاکستانی ها در دروان بوتو درصدد ایجاد جریانی وابسته از درون هزاره ها بودند. اما اینک کم کم پشتون های دشمن تبدیل شده اند به مهره های فعال بازی برای پاکستان. این البته برای پاکستان یک دستاورد استراتژیک است که به آسانی نمی خواهد از دست بدهد و به آسانی هم به دست نیاورده است.

برای افغانستان وقتی همه گزینه های دیگر نابود شود و دوباره افغانستان به پاکستان واگذار شود، برای همه مردم افغانستان به شمول قبایل پشتون، بهتر است تلاش کنند که جزء پاکستان باشند تا تحت الحمایه پاکستان در افغانستانی که سرپرستی آن به جریان مزدوری چون طالبان واگذار شده است.

سران جامعه تاجیک، هزاره و ازبیگ بهتر است به جای رویگردانی کامل از پاکستان درصدد ارتباط و گفتگو با پاکستان باشند. اهمیت پاکستان در امور افغانستان برجسته تر از آن است که نادیده گرفته شود و یا اینکه کورکورانه با آن مقابله شود.

اگر پاکستانی ها واقعا درصدد بلعیدن افغانستان باشند و حاضر شوند با اقوام غیر پشتون تعامل کنند، در دراز مدت ایجاد یک پاکستان بزرگ به نفع همه است و مشکل قبایل نیز در صورت قرار گرفتن در میانه پنجاب و خراسان حل خواهد شد و اهمیت فعلی شان را در بازی ها از دست خواهند داد. در پاکستان بزرگ قبایل در قلب کشور قرار خواهند گرفت و دیگر نمی توانند به صورت قبایل سرکش سرحدی باقی بمانند. این در درازمدت به نفع همه است هم به نفع مردم فعلی افغانستان و پاکستان و هم به نفع متحدان بین المللی آنها چون آمریکا و بریتانیا.

پاکستان بزرگ با توجه به تاریخ مسلمانان هند و نقش برجسته مردمان آسیای میانه در هند قدیم، بیشتر می تواند آیینه هویت ملی جوامع تاجیک، هزاره و ازبیگ و پشتون باشد تا افغانستان فعلی که تلاش می شود بر محور هویت یک قوم تشکیل شود.

اگر یک بدخشی می تواند هموطن یک خوستی پشتو زبان باشد، هیچ دلیلی وجود ندارد که نتواند هموطن پاکستانی اردو زبان شود. اگر اشتراکات فرهنگی- هویتی آنان با پاکستان بیشتر از اشتراکات با یک خوستی نباشد کمتر هم نخواهد بود.

برهم زدن مرزهای فعلی افغانستان به این صورت شاید آسانترین گزینه باشد. این هرچند تصمیمی دشوار و رادیکال است، اما می تواند بستر بازی ها در این منطقه را برای همیشه دگرگون کند و جایگاه بزرگتر و کوچکتر و دوست و دشمن را در بازی فعلی نیز از بنیاد ویران می کند.

افغانستان بعد از چند قرن سردرگمی در تشکیل یک دولت-ملت و سه دهه در بحران دائم بودن، نیازمند تحولی رادیکال است. شرایط بحرانی فعلی بدون تصمیم های کلان و شهامت در ایجاد بازی های نو امکان تحول ندارد.

بخش تعیین کننده جامعه پشتون با هر سیاستی که پاکستان در دست بگیرند همراه خواهند شد، یک اقلیت پشتونخواه نه در گذشته و نه در آینده بر اراده ی پاکستان و در میان قبایل نقش تعیین کننده ندارند. گذشته از این پشتون ها نیز در درون یک پاکستان بزرگ به منافع خویش دست می یابند. سه قرن تاریخ منطقه نشان می دهد که پشتون ها به تنهایی قادر به تشکیل یک دولت-ملت نیستند و جغرافیای سیاسی منطقه چنین زمینه و امکانی را به آنها نمی دهد. از سوی دیگر پاکستان تا وقتی بازی اش در افغانستان جریان دارد، با سرنوشت قبایل پشتون نیز بازی خواهد کرد و آنان دو گزینه بیشتر پیش روی نخواهند داشت: یا اینکه مطیع پاکستان باشند و هیزم بازی، یا اینکه در مقابل پاکستان و آماج تهاجم ارودی پاکستان قرار گرفتن.

دسته‌ها:جعفر عطایی

اسامه بن لادن کشته شد

بارک حسین اوباما پیروزمندانه در برابر رسانه ها ظاهر شد و خبر کشته شدن اسامه بن لادن را به جهان و مردم آمریکا گزارش داد. پس از ده سال عاقبت پرونده اسامه بن لادن برای همیشه بسته شد و آنگونه که گزارش شده است، جنازه اش را آمریکایی ها به دریا انداخته اند تا از مشهورترین تروریست تاریخ آمریکا نشانی در زمین نماند. برای خود اسامه بن لادن شاید پایان تلخی نبود. او عمری را در جنگ گذرانده بود و احتمالا بر اساس اعتقادات مذهبی اش می خواست در جنگ شهید شود. در جنگی در توره بوره و یا در شهرک نظامی بلال در نزدیکی اسلام آباد. شاید بهترین مرگ برای او همین بود. بجای اسیر شدن و یا خودکشی و یا مرگ طبیعی، در جنگی رویاروی با گلوله سربازان دشمنش کشته شد. بن لادن سمبول جریانی در جهان شده بود که می خواهند جهانی ایده آل بر اساس قوانین شریعت محمد بسازند. جهانی خالی از کفر، شرک، گناه و هرچه مخالف اسلام است.جهانی توحیدی که همه چیز بر بنیاد توحید بنا شده است. بن لادن یک وهابی واقعی بود. او وهابیت را چون خاندان آل سعود ابزار سیاسی نساخته بود برای تحمیق و فرمانروایی بر مردم دین باور. خود چون بسیاری های دیگر تفنگ بر دوش گرفته بود و خطر به جان خریده بود تا مظاهر کفر و شرک را از جهان پاک کند و وضعیت حقارتبار مسلمانان را به باور خود تغییر دهد. او به وهابیت و امکان ایجاد جهانی توحیدی باور واقعی داشت. بن لادن با تمام ایثارگری و استعدادی که از خود در عرصه تروریسم نشان داد، عاقبت در برابر قدرت غول آسای آمریکا زمینگیر شد. شاید در چند سال اخیر ارتباطش با دنیای بیرون کاملا قطع بود و آمریکایی ها چنان در تعقیبش بودند که او عملا مهره ای مرده و ناکارآمد شده بود. اینکه این ناکارآمدی او در نتیجه اهمیت بسیارش برای آمریکایی ها، چقدر بر سرنوشت او در روزهای آخر تاثیر داشته است، هنوز روشن نیست، اما بعید به نظر می رسد که آمریکایی ها بدون همکاری و تعامل حلقاتی در درون پاکستان موفق به انجام این عملیات شده باشند. رابطه پاکستان با جهادیست هایی که در جنگ افغانستان بوده اند، رابطه ای استراتژیک است. حداقل در طی سه دهه اخیر فعال ترین محور سیاست خارجی پاکستان در منطقه و جهان بر محور تربیت، کنترل، استفاده و تعامل با همین گروه ها چرخیده است. با این وجود انتظار داشتن از پاکستان که رابطه اش را با این گروه ها ناسنجیده و سرآسیمه قطع کند، انتظار معقولی نیست. اکنون اگر پاکستان در معامله بر سر جان بن لادن شریک باشد، باید دید که چه قیمتی از سوی آمریکایی ها پرداخت شده و دیگر اینکه پاکستان بر اساس چه تحلیلی به این انتخاب رسیده است. این احتمال وجود دارد که پاکستانی ها به این نتیجه رسیده باشند که حفظ تروریست های غیر بومی و مشهور، دیگر در قلمرو امنیتی شان مفید نیست و نمی توانند با وجود سنگینی آنها بر سیاست خارجی شان، راحت، مفید و کارآمد بازی کنند. مخصوصا در قبال افغانستان. در نتیجه با کاستن وزن مهره های غیر فعال اما باوزن و مهمی چون اسامه بن لادن و دیگران غیر بومی، از یکسو می خواهند که چهره سیاست خارجی پاکستان را نزد غربی ها ترمیم کنند و از سوی دیگر سیاست همیشگی شان را در افغانستان راحت تر و مفید تر ادامه دهند. بعید نیست که غربی ها هم به این بازی پاکستان تن داده باشند و در قبال همکاری پاکستان در شکست تروریست های خطرناک برای غرب، امور افغانستان را آهسته آهسته به شرط تضمین برچیده شدن کامل جهادیست های غیر بومی، به پاکستان واگذار کنند و دست پاکستان را در امور افغانستان برای درازمدت و بعد از خروج غربی ها باز بگذارند. دیدار صدر اعظم پاکستان از کابل و افشای گفتگوی او و آقای کرزی از سوی بعضی رسانه ها احتمال وجود چنین زد و بندهایی را تقویت می کند. دیگر هم اینکه انتقاد غرب از پاکستان هر روز علنی تر شده می رفت و کاسه صبر بسیاری ها در غرب در برابر بازی دوگانه پاکستان شاید کم کم لبریز شده بود و این از چشم پاکستانی ها هم دور نمانده است. بن لادن کشته شد و احتمالا با مرگ او آخرین فصل پررنگ اسلام سیاسی در جهان عرب نیز خاتمه خواهد یافت. تحولات اخیر کشورهای عربی نشان داد که اسلام سیاسی و مخصوصا از نوع وهابی آن در میان مسلمانان عرب طرفداران تعیین کننده ای ندارد و اندیشه سیاسی در خاورمیانه نیز بسیاری از دیگر کشورهای جهان بسوی لیبرال دموکراسی آرام آرام تکامل خواهد کرد. اگر اسلام در آن نقشی هم داشته باشد بیشتر الگوی ترکیه خواهد بود تا خلافت اسلامی ای که اسامه بن لادن وعده می کرد. کشته شدن بن لادن بر هر دو طرف جنگ، تاثیر روانی دارد. برای آمریکایی بعد از یک دهه جنگ احساس پیروزی و دستاورد داشتن می دهد و برای تروریست های بنیادگرا احساس از دست دادن رهبری که برای بسیاری ها الهامبخش و روحیه دهنده بود. اما همانگونه که اعدام صدام به پایان یافتن آنی جنگ در عراق منجر نشد، از کشته شدن بن لادن نیز نباید توقع کاسته شدن خشونت ها در آینده نزدیک را داشت.

دسته‌ها:جعفر عطایی
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.